غزلیات حافظ
| بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد | بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد | |
| غبار خط نپوشانید خورشید رخش یا رب | حیات جاودانش ده که حسن جاودان دارد | |
| چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود | ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد | |
| ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که میبینم | کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد | |
| چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق | به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد | |
| بیفشان جرعهای بر خاک و حال اهل دل بشنو | که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد | |
| چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل | که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد | |
| خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس | که می با دیگری خوردهست و با من سرگران دارد | |
| به فتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن | که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد | |
| ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را | بدین سرچشمهاش بنشان که خوش آبی روان دارد | |
| ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری | که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد | |
| چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب | به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد |
+ نوشته شده در ساعت 12 توسط حمید رضا وفادار
|
00989153152591